|
And now You’ve become a part of me .....
|
در فاصله امروز تا فردا
مسیرش را تغییر می دهد!
وقتی نقشه هایی که کشیده ای
در فاصله امروز تا فردا
چون حباب های کوچکی می ترکند!
تنها رها کردن باقی می ماند
تا از این دگرگونی عظیم
جسارت راهی شدن بیابی!
لبخند کودکی است
که با حالتی نجیب
لب باز می کند
که بگوید:
سیب
نام تو نور
نام تو سوگند
نام تو شور
نام تو لبخند
لبخند
در تلفظ نامت
ضرورتی است!
از کیمیای نام تو
این واژه های خام
در دستهای خسته ی من
شعر می شوند
من در ادای نام تو
دم می زنم
شعرم حرام باد
اگر روزی
تا بوده ام
جز با طنین نام تو
شعری سروده ام!
خدا بی صدا به تو الهام می کند که آن دخترکی که از عشق تو دیوانه ترش کردم دیگر نزدیک است هوای تکرار قصه لیلی و مجنون به سرش بزند....و تو می آیی و با اشاره ات می پرسی مگر من چقدر دیر کرده ام که تو دوباره....
چراغ را خاموش کن
بگذار تاریکی چون شب
در رگ های ظریف چشمان جریان یابد
و من با اشتیاق
و با امواج نرم خاطره
به اعماق نفوذ ناپذیر روحت فرو روم
چراغ را خاموش کن،
چراغ را خاموش کن...
بگذار اعتراف کنم وقتی نیستی همه غریبه اند...و آشناییشان را به رخ بیگانگیم می کشند و من بی آنکه اعتنایی کنم از کنارشان می گذرم و با سرخی غروب یک انتظار ناب آمدنت را نقاشی می کنم..
در آخر از سهراب نیم اجازه ای گرفته برایت می نویسم:
تا تو هستی زندگی باید کرد
کاش پنجره آنقدر مه نمی نوشید ...از آن روز که تو از اینجا رفتی ماه عزیزتر است برای شبهای پر از آتش تنهاییم...
من به ساعت زمان چشم می دوزم..تهمت هرگز نیامدن هیچگاه به معصومیت چشمان ناز تو وارد نیست.بی وفایی به تو نمی آید..در چهره ی تو یک خبر است ..آن هم رسیدن به من
حرفت و داشتنت به ارزشمندترین ثروت دنیا و پادشاهیت به مُلک ویران دلم به حکمرانی زبردست ترین شاهزاده های دنیای عاشقی می ارزد..
روز جدید را با تو آغاز کردن
بی خبر از آنچه پیش می آید و
آن گونه که به آخر می رسد!
این روز را با تو زندگی کردن
آن جنان که گویی واپسین روز ماست
تا عشق را
نثار هم کنیم
به خواب رفتن در کنارت
در انتهای روز بلند!
پاییدن نفسهایت
که رفته رفته منظم می شوند!
حس کردن لحظه های غوطه خوردنت در رؤیاها و ....
دست محتاطم به دنبال لمس توست!
پیش از آن که خوابم به خود فرو برد،
حس کردن خوشبختی
در یک لحظه،
کنار تو...
....
بیدار شدن در کنار تو:
خواب آلوده میان پاره های رؤیا و روزی تازه!
بیدار شدن در کنار تو:
حس کردن گرمایت و گوش دادن به صدای نفسهایت!
تکان خوردن پلک هایت را دِل دِل کردن!
بیدار شدن در کنار تو:
حس کردن دستانت و
هشیار شدن در آغوشت
و از لحظه یی رویینه کننده استفاده کردن!
بیدار شدن در کنار تو!
سلام بر روز!
سلام بر زندگی!
وقتی مجنونت شدم صحرا هنوز افتتاح نشده بود..
وقتی صدایت کردم هنوز کسی معنی انعکاس صدا در کوه ها را نمی فهمید،من در کوه صدایت کردم و همه از صدایی که برگشت ترسیدند و من شادمان از اینکه هیچ رقیبی تو را از من نخواهد دزدید..
لحظه ای درنگ نکردم
تو را در بازوانم بلند کردم
و بر بوسه هایم دوختم
و چنان در تو نگریستم
که دیگر هیچ انسانی در دیگری نخواهد نگریست
من همیشه به آدم هایی که به حالای تو تعلق دارند حسودی ام می شود، به آنانی که پشت خط تراوش کلام نقره ای ات می آیند و جلوی خط با هم بودنمان خط موازی می کشند که مبادا آخرش به هم رسیدن باشد..
اما حالا..
بگذار همه تجربه ات کنند،به هم نشانت دهند،زیر سایه ات افتخار کنند،با روی ماهت به آرزوهایشان برسند،چشمانت را قبله ی موقتشان کنند،ایمانشان شوی...من که می دانم درست مثل گیاهی که از شدت تابش خورشید می سوزند،همه می روند،می روند و این من،همان پروانه ای که قصه ی افسانه شدنش با سوز همراه است برای همیشه می ماند،دیر یا زود رفتنی است و سوختن و سوزاندن...
و سوختن و سوزاندن ماندنی
تو اهل سوزاندن بمان شمع من. و منِ پروانه تا حالای آمده ، تا هنوز نیامده و تا همیشه ی دیر برایت خواهم سوخت!
حرف های ما هنوز نا تمام...
تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه ی عزیمتِ تو ناگریز می شود
آی....
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود
فاصله ی زمین تا خورشید اگر ذره ای کم شود دنیا به هم می ریزد،من هم همین را می خواهم!
دنیا قرار نیست دنیا همیشه منظم و قانون مند باشد
من دلم می خواهد دنیا را از یکنواختی در بیاورم...برایش لازم است
در پایان روز کنارت آرام گرفتن!
گرم شدن و
هم کناریِ تو را حس کردن!
طنین صدایت را شنیدنُ
رد دست هایت را پی گرفتن!
اعتماد کردن به چشمانت
و به آوای عشقی پنهان ، گوش سپردن
که زندگیِ ما را با خویش می بردُ
دگرگون می کند
و می پاشد رنگ های روشنی را
بر تاریکی روزمرگی!
هراسی نیست.ما دل و دیده سپردیم به طوفان بلا.
حالا که برایت می نویسم شاید یه شاعر لحظه های دلتنگی داره واسه شعر نا تموم خوشبختیش با خواهش و تمنا از بین گل و درخت و شاپرکای بی خواب قافیه پیدا می کنه، یکی هم شاید آبرنگ خاطره های بد و خوب گذشتشو پخش کرده روی تابلو ی خط خطی و آشفته ی ذهنش تا ببینه آخر و عاقبت نفس کشیدناش زیر سقف این آسمون کبود به کجا می کشه...
این روزها که نیستی مثل ماه تمرینی است برای شمردن بهانه و نوشتن ترانه
ستاره ها عمری ست زیر سایه ماه با اقبال زمینیانِ اسیر ، دست و پنجه نرم می کنند و گاهی چشمک یا سقوطشان برای جدایی یا رهایی دو عاشق قشنگ ترین بهانه می شود
..
دیدی فواره ها تو راه آسمون می شکنن؟
من یه وقتایی اون جوری دوسِت دارم
نگو پرده های حریر شرمو زدم کنار..می خوام این احساس به آتیش کشیده شده زیر رواق های طلایی ناز کردنات یه هوایی بخوره...
چگونه باید دوباره به عشق اطمینان کرد
پس از تجربه ی شکست ها و
زخم خوردن ها؟
عشق درد آور است!
دوباره اطمینان کردن
به عشقُ
به تجربه لذت بخش امنیت!
عشق التیام می بخشد!
So close no matter how far , Couldnt be much more from the heart
Forever trusting who we are....
And nothing else matters
Never opened myself this way , Life is ours, we live it our way
All these words I dont just say...
And nothing else matters
Trust I seek and I find in you , Every day for us something new
Open mind for a different view
And nothing else matters
Never cared for what they say Never cared for games they play
Never cared for what they do Never cared for what they know
....And I know
ببخشید که بی اجازه شد![]()
![]()
گذشته ام را،
امروز ناپیدایم را!
در آغوش تو
اجباری ندارم برای اینگونه ماندن
آغوشت گسترده ایست
برای بدل شدن به آنچه می توانم باشم!
آغوشت ترانه یی آرام می خواند
از عشقی که می پذیرد و
زندگی می کند...
بازگشتن به آغوش تو،
بارها و بارها
در طول روز..
در آغوشت
به دست سودن آرامش،
آمرزیده شدنُ
ماندن!
در آغوشت،
مهربانی عشق را
نفس کشیدن!
در آغوشت
زندگی کردن
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه
ء جانم گل ياد تو درخشيدباغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز خهاب ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
خوشه ی ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن...لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آیینه ی عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا كه دلت با دگران است
تا فراموش كني ، چندي از اين شهر سفر كن»
با تو گفتم :
«حذر از عشق؟ ندانم
سفر از پيش از تو؟ هرگز نتوانم
روز اوّل كه دل من به تمنّاي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي، من نه رميدم ، نه گسستم
ای سراپا همه خوبی تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم!
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من
تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب!
من فدای تو به جای همه گل ها تو بخند
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ی ابر و هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقیست ،..
آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش
می دانم بی حوصلگی عادت روزمره ی تمام انسان هایی است که اغلب ناخواسته لحظه های عمرشان را با حادثه تزیین می کنند.چرا تنها ما از این حادثه ی خاکستری مستثنی ایم و تمام عشق های بدل شده به عشق را به حساب قحطی حوصله و نایابی دل خوش می گذاریم
خداوند سهراب را بهشتی کند.او هم گفته بود "دل خوش سیری چند"
همیشه با خود گفته ام همچنان که نیمی از عشق به شهامت گفتنست،نیم دیگر آن هم به شهامت اعتراف برای بیان دلایل نگفتن است ...
جز عشق به چه می شود نازید در عصری که گران ترین کالای عالم دل است اگر خیانتی در کار نباشد...
روح مجنون هرگز کسی را که از عشق خسته شود نخواهد بخشید و من از آنهایی هستم که اگر روح سر فصل علشقی های دنیا از من آزرده باشد خواب به چشمم نخواهد آمد
به قداست این لحظه های متبرک شده از عشق قسم من همان مسافر روزهای نخستم و حاضرم تا هر وقت که تو بخواهی برای ساختن آن قصر رویایی با پنجره های سرخ،روزها را به دفتر خاطراتم گره بزنم..
می خواستم بگویم:
"گفتن نمی توانم"
آیا همین که گفتم
یعنی
همین که
گفتم؟
من همه محو تماشای نگاهت...
به نظاره ی من ایستاده ای بر فراز قله ی سکوت ! در نگاهت چه موج می زند ؟
باز هم نمی فهمم و تو خوب می دانی ! و می شناسی هراسم را در نگریستن بر بلندای سکوت قامتت. تو چه پر غرور و زیبایی
تو هنوز به دورترین نقطه ی عالم خیره ای، چه می جویی در افق هایی که پایانی برایشان نیست ؟
چقدر نیازمند یک لحظه عبورت هستم
وقتی ملتمسانه نگاهت می کردم
و با نا امیدی نگاه سردم را به آسمان بی انتهایت می دوختم
تو چه زیبا نواختی
آهنگ هم صدایی ام را
برای این دل دردمندم
من همیشه نیازمند عبورت هستم
حتی اگر لحظه ای باشد
در عمق خیالم
از دگرگونی های حاصل،از شکستی بی صدا در میان عشقی عمیق که جاودانی و ماندنی می نمود..شاید این شکست نیست،تحولی ست برای رفع خستگی.نمی دانم!
بیا که می خواهم وقتی دستانت را به روی احساسم می گذاری از فرط لذت،قطره های اشک بر گونه هایت بدرخشد.
می خواهم بر تمام احساسم بوسه زنی.
می خواهم که اشک هایت تمام روحم را خیس کند.
بیا که..
آرام آرام-
آن قدر که نه من...نه تو...
نه روز..نه شب..
نه مهر..نه ماه..
هرگز کسی ندانست چه شد..که چنین مهرت در دلم جوانه کرد..
و تلألو یادت..چگونه وجودم را از نور لبریز ساخت...
بی خوابی دیشبم رااندیشه ات گرم می کرد
خواستم شعری بگویم
و در آن بسرایم از
آرامش چشمانت،شکوه لبخندت..از وسعت قلبت،شیرینی کلامت...
اما چه کنم
که باز این من بودم و آن خُردی از کلمات...